تبليغاتX
بانوی اردی بهشت


بانوی اردی بهشت

شخصی میخواسته بره پیش امام هادی ( ع ) تو راه میخوره زمین انگشت دستش آسیب میبینه و خیلی دردش میاد ٬ بعد تو راه هم دوباره با یه سواره تصادف میکنه ! نزدیک منزل آن حضرت هم یه دعوایی که رخ داده تو وسط اون دعوا لباساش پاره میشه ! به  منزل امام که میاد میگه : لعنت به این روز و زندگی ! امام ناراحت میشه و به شخص فرمود : چرا به دنیا بد میگوئی ! دنیایی که هیچ گناهی نداره ! این حرف تو معصیته و گناه ٬ چونکه کیفر و پاداش هم در این دنیا و هم در آخرت دست خداست ... شخص پشیمان شد و طلب استغفار نمود ...

... : ولادت امام هادی ( ع ) مبارک

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 20:7 توسط غــــزل| |

این روزهای ابری برای من قشنگترین روزهای خداست... دلم میگیره وقتی فكر ميكنم كه جاي اين روزاي باروني روزاي برفي و تلخ شروع ميشن... قبل از اينكه بيايم شهر جديد به بابا سپردم كه حتما پنجره هاي اتاق رو به حياط باشن... بابا هم خنديد و گفت يعني نظرت فقط همينه؟ گفتم آره فقط همين... بلند خنديد و گفت هنوز بزرگ نشدي... عين بچه ها كه بهونه هاشونم مث خودشون كوچيكه اما فك ميكنن بزرگترا نميتونن برآوردشون كنن... وقتي اومديم خونه جديد ديدم كه آره پنجره هاش رو به حياط باز ميشه... رو به روي دو تا درخت گردو و يه باغچه ي فوق العاده قشنگ... و تنها كسي كه از خونه راضي بود اين وسط ، من بودم... حالا بعد از گذشت سه سال وقتي از دريچه ي پنجره به بيرون نگاه ميكنم احساس بودن ميكنم... زير لب خدامو شكر ميكنم كه اينهمه قشنگياي دنيا رو حق آدماش ميدونه حتي اگه آدما گاهي وقتا شكرش نكنن... روزهايي هم شده كه با بغض منظره ي حياط رو نگاه كردم... خودمو پشت پرده ي اتاق قايم كردم و اشكامو به باغچه نشون دادم فقط... ديروز كلي بارون باريد... و من تنها بهونه ام واسه بيرون رفتن ديدن بهار بود... يه چتر ورداشتم و زدم بيرون... چقدر حس خوبي داشتم... صداي قطرات بارون كه به چتر برخورد ميكرد و سرماي شديدي كه پوست صورتمو ميسوزوند... و ذكر بي اندازه ي خدا... خداي بزرگ و پاك كه مث قطره هاي بارون زلال و بخشندس... اومدم يكي ديگه از احساساتمو ثبت كنم...خواستم ببينم يعني كسي اندازه ي من بارون دوس داره؟

غزل نوشت: آپ قبلي رو هر كس گذاشته بايد بگم زيبا بود... ازش ممنونم.... اميدوارم تونسته باشه راهشو پيدا كنه و هيچ وقت تو زندگيش روزهاي سخت تكرار نشن ....

لحظه هاتون به زلالي شبنم روي برگ درختا... زير پاتون سبز ... بالا سرتون آبي و لطيف ...

امضا : غزل اردي بهشت

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:57 توسط غــــزل| |

خدا : آدمها رو با انواع شکل رنگ پوست و انواع نژادها آفریدم ... تا اینکه ببینم کی میتونه راه خودشو بشناسه و پیدا کنه !
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 20:22 توسط غــــزل| |

دیروز گفتی همین فردا

امروز می گویی همین فردا

فردا که آید نیز خواهی گفت: باشد همین فردا

ای مانده در ویرانه ی رویا

امروز را دریاب

که این آخرین فرداست ........

 

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:53 توسط غــــزل| |

 

دلهای پاك خطا نمی كنند فقط سادگی می كنند، امروز سادگی پاكترین خطای دنیاست

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:46 توسط غــــزل| |

كيش... مات

و من مات شدم... مات اينهمه اتفاق يهويي... قرار نبود بيام... نوشتم تــــــــــــــــعطيل شد... ولي تا اطلاع ثانوي

نوشتم اينو تا دوباره برگردم... بنويسم... بگم از خودم و از روزهام

اين روزا همه چي خيسه... خيابون... حياط... درختا... گلا... شيشه ها... آدما و من

و چقدر خيس شدن زير بارون و دوس دارم... حتي به ضرر يه سرماخوردگيه سخت و درد آور

اومدم از خودم بگم باز...

خب خودم... خود من... اين خود من هر هفته سه روزش رو ميره دانشگاه... سر كلاس... برگشتنم انقدر خسته اس كه حوصله ي تكاليف اجباريو نداره...

اين خود من در حال حاضر تنها جاي دنج خونه واسش اتاقيه كه الان به وسيله ي بخاري گرم شده... گرماي مصنوعي البته...

اين خود من تو خونه هيچ صميميتي نميبينه... همه فقط بلدن بحث كنن و گير بدن....

بابا كه از همه بيشتر... غزل چيكار ميكني تو اتاق؟ خب يه لحظم بيا بيرون....

مامان... غزل انقدر درس نخون... بخدا خوب نيستا... چشات ضعيف ميشه ... از خواب و خوراكم كه افتادي

خلاصه بقيه هم به يه نوع ديگه ازت انتقاد ميكنن...

سر كلاسم كه هيچي از درس نميفهمم.... همه بار درس خوندن افتاده رو دوش خودم...

تو اون محيط چند تا دوستم پيدا كردم... هه... چه دوستايي... كسايي كه اولين سوالشون اينه كه:

غزل دوس پسر نداري؟

من تو فلسفه ي اين سوال موندم واقعا... يه آدم چقدر مي تونه سطح فكريش پايين باشه... آخه اينام دوستن؟ چرا از خودم نميپرسن.... ؟ اينكه كيم و چه اعتقاداتي دارم؟ چقدر دور زمونه اي چرندي داريم... بگذريم

صداي اونسنس تا حد كر كننده اي بلنده... ولي انگار من نميشنوم... عجيبه... انگار بيماريه بي تفاوتي گرفتم...

نمونش همين ديروز... زير بارون داشتم خيس ميشدما... اما لذت ميبردم... يه نفر از كنارم گذشت و گفت : عاشقيا

خندم گرفت...

آخه كي گفته كسايي كه عاشقن فقط از اين كارا ميكنن؟ تو كدوم كتاب نوشتن؟

به بي تفاوتيم نسبت به خيس شدن خنديدم... طوري خيس شدم كه نتونستم سر كلاس بشينم... همينجور سرپا... كنار بخاري... فقط ميديدم لباي استاد تكون ميخورن... انگار تو اين دنيا نبودم...قبلنا اينطور نبودما... ولي خب ديگه... اينجور شدم... بازم بگذريم... برم غزل نوشت...

غزل نوشت 1: از اينكه نبودم از همگي عذر ميخوام... ايشالا بتونم به همتون سر بزنم... خصوصا بنفشه ي خوب خودم

غزل نوشت 2: 28 اين ماه جشن ازدواج برادر بزرگمه... خدا كنه همه چي خوب پيش بره ( چه ربطي داشت؟ )

غزل نوشت 3 : طولاني شد... شرمنده ي همگي... فداي چشاتون... مراقب خودتون باشين... تا ديداري دوباره....

امضا : خود من

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:32 توسط غــــزل| |

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:0 توسط غــــزل| |


Design By : Night Skin